نوشته شده توسط : مصطفی معارف

دوستان عزیز مراجعه کننده با سلام وعرض تشکر از بازدید شما از وب سایت دلنوشته های یاییز، بدانید تمام سعی خود را کردیم تا بتوانیم آنچه که باب میلتان است را تهیه و در معرض دید شما قرار دهیم  حال دیگر با شماست قضاوت این که ما چقدر در این مهم موفق بوده ایم خواهشمندم نظرات وانتقادات خود را به ما اطلاع دهید تا روز به روز بهتر و خدمتگذار تر شویم. منتظر دیدار مجدد ونظرات گهر بارتان هستم .

با تشکر :   مصطفی معارف

 



:: بازدید از این مطلب : 277
|
امتیاز مطلب : 170
|
تعداد امتیازدهندگان : 45
|
مجموع امتیاز : 45
تاریخ انتشار : شنبه 14 اسفند 1398 | نظرات ()
نوشته شده توسط : مصطفی معارف

 

خانم شماره بدم !!!

 

خانوووووووم....شــماره بدم؟؟؟؟؟؟

خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟

خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟

اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!

بیچــاره اصـلا" اهل این حرفـــــها نبود...این قضیه به شدت آزارش می داد

تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و به محـــل زندگیش بازگردد.

روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت...

شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی....!

دخترک وارد حیاط امامزاده شد...خسته... انگار فقط آمده بود گریه کند...

دردش گفتنی نبود....!!!!

رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد...وارد حرم شدو کنار ضریح نشست.زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن...

چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد...

خانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!!

دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را به خوابگاه برساند...به سرعت از آنجا خارج شد...وارد شــــهر شد...

امــــا...اما انگار چیزی شده بود...دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..!

انگار محترم شده بود... نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!

احساس امنیت کرد...با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود!

یک لحظه به خود آمد...

دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته...!

 



:: بازدید از این مطلب : 249
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دو شنبه 29 مهر 1392 | نظرات ()
نوشته شده توسط : مصطفی معارف

 

حکایت یک سفارش محبت آمیز...

قهوه‌ی مبادا... suspendedcoffee

 

این داستان شما را بیشتر از یک فنجان قهوه‌ی در یک روز سرد زمستانی گرم خواهد کرد...

 

با یکی از دوستانم وارد قهوه‌خانه‌‌ای کوچک شدیم و سفارش‌ دادیم...

بسمت میزمان می‌رفتیم که دو نفر دیگر وارد قهوه‌خانه شدند...

و سفارش دادند:  پنج‌تا قهوه لطفا... دوتا برای ما و سه تا هم قهوه مبادا... سفارش‌شان را حساب کردند،

و دوتا قهوه‌شان را برداشتند و رفتند...

از دوستم پرسیدم: ماجرای این قهوه‌های مبادا چی بود؟

دوستم گفت: اگه کمی صبر کنی بزودی تا چند لحظه دیگه حقیقت رو می‌فهمی...

 آدم‌های دیگری وارد کافه شدند... دو تا دختر آمدند، نفری یک قهوه سفارش دادند، پرداخت کردند و رفتند...

سفارش بعدی هفت‌تا قهوه بود از طرف سه تا وکیل... سه تا قهوه برای خودشان و چهارتا قهوه مبادا...

همان‌طور که به ماجرای قهوه‌های مبادا فکر می‌کردم و از هوای آفتابی و منظره‌ی زیبای میدان روبروی کافه لذت می‌بردم،

مردی با لباس‌های مندرس وارد کافه شد که بیشتر به گداها شباهت داشت... با مهربانی از قهوه‌چی پرسید: قهوه‌ی مبادا دارید؟

خیلی ساده‌ ست! مردم به جای کسانی که نمی‌توانند پول قهوه و نوشیدنی گرم بدهند، به حساب خودشان قهوه مبادا می‌خرند...

سنت قهوه‌ی مبادا از شهرناپل ایتالیا شروع شد و کم‌کم به همه‌جای جهان سرایت کرد...

بعضی‌ جاها هست که شما نه تنها می‌توانید نوشیدنی گرم به جای کسی بخرید،

بلکه می‌توانید پرداخت پول یک ساندویچ یا یک وعده غذای کامل را نیز تقبل کنید...

قهوه مبادا برگردانی‌ است از........ suspended coffee

نتیجه اخلاقی:

گاهی لازمه که ما هم کمی سخاوت بخرج بدهیم و قهوه مبادا... ساندویچ مبادا... آب میوه مبادا... لبخند مبادا... بوسه مبادا...و مباداهای دیگر...

که دل خیلی ها از اونا می خواد... و چشم انتظارند... که ما همت نموده و قدمی در سرزمین صورتی محبت و عشق بگذاریم ...

و به موجودات زنده... و بخصوص به انسانهای امیدوار و آرزومند توجهی کنیم...

 



:: بازدید از این مطلب : 330
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهار شنبه 20 شهريور 1392 | نظرات ()
نوشته شده توسط : مصطفی معارف

 

 

اولین فرمانده زن ایرانی !

 

پدر آرتمیس لو گدامیس نام داشت. وی فرماندار شهرهالیکارناس مرکز کارپا بودو مادرش در جزیره ی کارت به دنیا آمده بود. در مورد ریشه ی نام این بانو دو نظر وجود دارد.

ممکن است نام این بانو از الهه ی یونانی یعنی آرتمیس که در اسطوره‌های یونانی، خدابانوی شکار و ماه و حاصلخیزی بوده، به عاریت گرفته شده‌باشد و از طرفی دیگر ممکن است ریشه ی نام این بانو از واژه‌های ایرانی آرتا، آرت، آرته (از اوستایی یا پارسی کهن) که می‌تواند به بزرگ، خوب، پاک واژه‌شناسی شود، گرفته شده‌باشد. بنابر این واژه‌شناسی آرتمیس می‌تواند «بانوی پاک، بزرگ، ...» باشد.

این بانو در سال 480 پیش از میلاد مسیح با پنج رزمناو سنگین تریوم و هشت هزار سپاهی پیاده مرکب از هشت هنگ و دو گردان ششصد نفره از نیروهای زبده گارد جاویدان که توسط خشاریارشاه برای محافظت از ملکه آرتمیس اعزام شده بودند در جنگ سالامیس شرکت کرد.


ایرانیان که شاهد دلاوری بانوی زیبای ارتش خویش بودند به جوش خروش درآمده و دلیرانه میجنگیدند تا مبادا به بانو آسیب برسد مخصوصا دو گردان محافظ جان ملکه که از سپاه جاویدان بودند آنچنان دلاوری کردندکه ملکه نیز تهیج شد و این دلاوری باعث محبویبت وی تا زمان حاضر نیز شده است.

وی را از سویی یونانی میدانیم و از سویی خشن ترین دشمن یونانیان میدانیم و از سویی دلاور ترین فرمانده ایرانی که ضمن اینکه شکست فاحشی بر یونانیان وارد کرد قوای دریایی فنیقیه را که از نبرد فرار میکردند و در خطوط دفاعی ایران شکاف ایجاد کرده بودند را دنبال نمود و ضمن غرق نمودن ناوگان فنیقی ناوگان یونانی را که در شکاف نفوذ کرده بود و قصدحمله از پشت به ناوگان ایران را داشت شکست .

در سالهای دهه شصت میلادی (دهه چهل خورشیدی) نیروی دریایی ایران، برای نخستین بار ناو شکن بزرگی را به نام یک زن نام گذاری کرد و او «آرتمیس »بود.
ناو شکن آرتمیس در دوران خدمت «دریاسالار فرج الله رسایی» به آب انداخته شد و سالها بر روی آبهای خلیج همیشه فارس پاسدار سواحل ایران بود.

معروفیت آرتمیس در تمام دوران ادامه داشت و حتی در دوره ساسانی و اسلامی نام بسیاری از دختران دربار حتی سلاطین سلجوقی آرتمیس بود و او بسیار محبوب شاهان میهن دوست مثل ملکشاه سلجوقی جلال الدین خوارزم و شاه عباس بود و قبل اسلام نیز که گفتنش لزوم ندارد که چه بسا نام بسیاری از دختران ایرانی آرتمیس بود.

آرتمیس همیشه مورد احترام دربار و شخص شاه بود و غالبا مورد مشورت شاه قرار میگرفت و در شورای جنگی رای وی از آرا مهم محسوب میشد و در آخر وی ضمن فرماندهی ناوگان ایران سمت ساتراپ کاریه عضو شورای عالی دفاعی ایران و عضو وزارت جنگ و عضو عالی وزارت دفاع و فرمانده سپاه غربی ایران و فرمانده دو گردان جاویدان و فرمانده پنج رزمناو سنگین بود و دست آخر اینکه وی نخستین بانوی دریانورد و نخستین وزیر دفاع زن جهان میباشد.


شاید آرتمیس اولین زنی باشد که به خواستگاری مردها می رفت.اون به خشایار شاه پیشنهاد ازدواج داد.آرتمیس عاشق خشایارشاه شد.

با این حال او هرگز با خشایار شاه شاه ازدواج نکرد و خشایار شاه با شاهزاده خانم استر یهودی ازدواج کرد! بله ، مهم نیست که چقدر این عشق بین خشایارشاه و آرتمیس بزرگ بود ، اما آنها هرگز ازدواج نکردند . استر ،همسر و ملکه فارسیان شد اما با این حال ، خشایار شاه عشق اصلی آرتمیس بود.

 



:: برچسب‌ها: اولین فرمانده زن ایرانی ! ,
:: بازدید از این مطلب : 251
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهار شنبه 2 مرداد 1392 | نظرات ()
نوشته شده توسط : مصطفی معارف

 

همسرم اجازه داد یک شب را با زن دیگری باشم

ارزشمندترین وقایع زندگی معمولا دیده نمیشوند و یا لمس نمیگردند، بلکه در دل حس میشوند. لطفا به این ماجرا که دوستم برایم روایت کرد توجه کنید

او میگفت که پس از سالها زندگی مشترک، همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد، ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد.

زن دیگری که همسرم از من میخواست که با او بیرون بروم مادرم بود که ۱۹ سال پیش بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن ۳ بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی و نامنظم به او سر بزنم.

آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیرمنتظره را نشانه یک خبر بد میدانست. به او گفتم: بنظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشیم. او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد.

آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش میرفتم کمی عصبی بودم. وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی بود کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود، موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود. با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتی سوار ماشین میشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون میروم و آنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند.

ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گوئی همسر رئیس جمهور بود. پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یاد آوری خاطرات گذشته به من نگاه میکند، به من گفت یادش می آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران میرفتیم او بود که منوی رستوران را میخواند.

من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم. هنگام صرف شام گپ وگفتی صمیمانه داشتیم، هیچ چیز غیر عادی بین ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پیرامون وقایع جاری بود و آنقدرحرف زدیم که سینما را از دست دادیم…

وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم. وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خیلی بیشتر از آنچه که میتوانستم تصور کنم.

چند روز بعد مادرم در اثر یک حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریعتر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم.

کمی بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم بدستم رسید. یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود: نمیدانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای ۲ نفر پرداخت کرده ام یکی برای تو و یکی برای همسرت. و تو هرگز نخواهی فهمید که آنشب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم.

و در آن هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد که بموقع به عزیزانمان بگوئیم که دوستشان داریم و زمانی که شایسته آنهاست به آنها اختصاص دهیم.

هیچ چیز در زندگی مهمتر از خانواده نیست.

زمانی که شایسته عزیزانتان است به آنها اختصاص دهید زیرا هرگز نمیتوان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود.

این متن را برای همه کسانی که والدینی مسن دارند بفرستید.

به یک کودک، بالغ و یا هرکس با والدینی پا به سن گذاشته.

امروز بهتر از دیروز و فرداهای ناشناخته است.

 

 



:: بازدید از این مطلب : 204
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : شنبه 15 تير 1392 | نظرات ()
نوشته شده توسط : مصطفی معارف

 

کلید

 

به نقل از وبلام شاعر طنز پرداز و اندیشمند رضا فیض : به نام املت دسته دار

 

این شعر هیچ ربطی به نماد انتخاباتی هیچ نامزد و ستادی ندارد.

وا میشود به عادت معمول با کلید

هر قفل و در،به دست شما هست تا کلید

درها بدون شک،همگی باز می شوند

در قفلشان فرو برود هر کجا، کلید

در را برای باز شدن آفریده اند

اما به شرط آن که بُوَد با شما کلید

وقتی که قفل باز شود با فشار دست

یعنی که قفل وا شده اما نه با کلید!

" از اتفاق های درون اتاق ها "

" دارد هزار خاطره و ماجرا،کلید "

"در ها همیشه مسئله دارند " جالب است!

از راه قفل رابطه دارند با کلید

هرگز گشودن در بسته گناه نیست

وقتی که آفریده برایش خدا کلید

تا بوده،بوده یک تنه مشکل تراش،قفل

تا بوده،بوده یک سره مشکل گشا ٬ کلید

قفلی که فکر باز شدن نیست در سرش

حالا تو هی بساز براش از طلا، کلید

گاهی اگر نخورد به در، یا که سخت خورد

باید که اندکی بشود جا به جا،کلید

زیرا به هیچ درد پس از آن نمی خورد

قفلی که رفته داخل آن، را به را، کلید

گاهی که در به سعی خودش باز می شود

یعنی که احتیاج ندارد به ما، کلید

این یک سفارش است،که حتماً عمل کنید!

حالا که مثل بنده اسیر مشاکلید

آدم برای کار مهم، گاه لازم است

از روی هر کلید بسازد دو تا کلید

من خانه ام نمونه ی یک جای ساکت است

حتی درون قفلش ، ندارد صدا،کلید

هرگز یکی به قفل در ما نمی خورد

بارد اگر به روی زمین از هوا ٬کلید

این راز خلقت است که جفت است هر چه هست

یعنی بدون قفل ندارد بقا ٬ کلید

آری اگر نبود به قفل احتیاج خلق

کی می شدند این همه درگیر با کلید

از قفل کهنه می شود آموخت عشق را

آسان ز قفل کهنه نگردد جدا، کلید

هرگز جدا نمی کند آن قفل را زخویش

وقتی چشیده مزه ی یک قفل را کلید

هر قفل با کلید خودش باز می شود

دارد بدون شک همه ی قفل ها کلید

مشکل گشودن است و گره باز کردن است

کارش همیشه هست در این راستا کلید

گاهی نگاه کن به سراپای قفل خویش

هرگز مکن به داخل آن بی هوا کلید

وقتی که قفل مسئله دارد، درست نیست

بردن درون مسئله تا انتها، کلید

یا، نه ! کلید مسئله دارد، بدون شک

از جا تکان نمی دهد آن قفل را کلید

وقتی کلید می شکند در درون قفل

از در بلند می شود آواز واکلید!

با این شکستن است که یکباره می کند

در راه قفل جان خودش را فدا،کلید

غیر از درون قفل خودش من شنیده ام!

باور کنید، هیچ ندارد صفا کلید

دل می زند به ورطه ی دریای قفل ها

وقتی که یک کلید شود نا خدا کلید

یارب روا مدار که بیگانگان کنند،

هرگز به قفل مام وطن آشنا، کلید!

روزی گره ز کار دلش باز می شود

قفلی که می کند همه شب ذکر  یا کلید!

بی شک کلید هست شریک گناه قفل

وقتی مسلم است برایش خطا،کلید

از قفل، با کلید،درست استفاده کن

کاری نکن به جان تو گردد بلا، کلید

یک عمر میتوان سخن از قفل یار گفت

پس در میان این همه مضمون چرا کلید!؟

گفتم خدا نکرده نیفتد تزلزلی

در ذهن آن کسی که نیفتاده جا،کلید

مفهوم پشت پرده ی آن را شکافتم

چون از کلید ذهن تو فرق است تا، کلید

تا وا کنم طلسم مضامین بکر را

کردم ردیف شعر خود از ابتدا، کلید

بادا همیشه باب فتوحش گشاده تر

صد مرحبا کلید و هزاران زها کلید!

صد قفل اگر به درگه او رو بیاورند

تا صبح می دهد همه شان را شفا، کلید

یک لحظه هم ندیدمت از قفل خود جدا

ای مظهر رفافت و مهر و وفا ،کلید!

افسوس بسته ماند و نشد باز، گرچه من

کردم میان قفل مضامین بسا، کلید

یک دل به سینه دارم و یک شهر دلستان

یارب عنایتی کن و بفرست ،شاکلید

 



:: بازدید از این مطلب : 200
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : شنبه 1 تير 1392 | نظرات ()
نوشته شده توسط : مصطفی معارف

 

 

طنز

مسابقه گل یا پوچ در مناظره بعدی

طنز و کاریکاتور > طنز - اولین جلسه از مناظرات انتخاباتی برگزار شد تا مشخص شود اساتید دانشگاهی مورد نظر رسانه ملی، سهم بالایی در طراحی کنکور متنوع سوالات از نامزدها داشتهاند.

اولین مناظره انتخاباتی 92 تفاوتهای زیادی با مناظرات انتخاباتی 88 داشت که به برخی از آنها اشاره میکنم؛ به هر حال این دوره، مناظرات با همفکری اساتید برجسته رسانه ملی و هزاران نفر ساعت کار کارشناسی تهیه و اجرا شده است:

- به جای استفاده از یک مجری - کرونومتر، از 2 مجری - کورنومتر استفاده شده بود که دومی در حالت سایلنت بود.
- مجری کارشناس کرونومتر اولی نیز علاوه بر اعلام زمان، در این دوره قرعه کشی را هم انجام می
داد تا بیشتر به چشم بیاید.
- مجری - کرونومتر مذکور در بخش دوم ایستاده، مناظره را پیگیری می
کرد تا تنوعی در کارش ایجاد شود.

- استفاده از تصویر گل و بلبل در پشت سر نامزدها که سخنان ویرانکننده آنها درمورد وضعیت کشور را به نوعی خنثی می کرد.
- همچنین به خاطر کمبود زمان، در این دوره هیچیک از نامزدها نتوانست از عبارت مشهور «من چقدر وقت دارم؟» یا «این چقدر وقت داره؟» استفاده کند.
- با توجه به هماهنگی
های انجام شده، در این دوره کار به اقوام و خانواده افراد کشیده نشد که االبته از هیجان مناظرات هم  کاست.
- در این دوره، کارشناسان خبره رسانه ملی برای جلوگیری از نشان دادن عکس و سند از سوی نامزدها، خودشان به میزان کافی عکس و طرح نشان دادند و مانع هرگونه «بگم بگم» شدند.

- همچنین در این دوره قاعده جالبی به طور خودجوش در میان نامزدها حاکم شد. نامزد مورد سوال واقع شده، پشت تریبون به سوال مجری - کرونومتر عزیز در 3 دقیقه پاسخ می
داد، نامزدهای دیگر نیز هرکدام در 90 ثانیه برنامه خودشان را مطرح میکردند و در پایان نامزد مورد سوال نیز در 2 دقیقه حرفهای خودش را تکمیل میکرد؛ به عبارتی هرکسی کار خودش را میکرد و رسما نامزد مورد سوال را به خودش واگذار میکرد! گویا قرار بر این بود که به نامزد مورد سوال، بی محلی شود!

و اما چند پیشنهاد:
- در دور دوم مناظرات، مشاعره نیز اضافه شود تا فضای ملودرام و اسلوموشن مناظره کامل شود.
- در جلسه بعد همچنین به جای قرعه کشی، از بازی «وسطی» برای قرعه کشی استفاده شود و دو فرد بی
طرف از رسانه ملی، نامزدها را با توپ هدف بگیرند، کسی که بل گرفت یا آخرین فردی بود که سوخت(!) آغازگر رقابت باشد.
البته برخی کارشناسان و اساتید دانشگاهی نزدیک به رسانه ملی بازی مفرح «موسیقی و صندلی» را نیز برای داغ شدن مناظرات در دست بررسی دارند.

- افزودن بخش آشپزی در 7 دقیقه برای محک زدن نامزدها جهت آشنایی با دستپخت
شان برای ملت در 4 سال آینده
- پخش موسیقی سنتی و لب زدن نامزدها و اجرا روی استیج به جای خواننده برای آشنایی با میزان سازگاری با موقعیت
های مختلف
- اضافه شدن بخش «رسم» با نمره. برای نمونه: برنامه خود را برای مساله جمعیت کشور با رسم شکل شرح دهید(3 نمره)

- از نامزدهای محترم خواسته شود که هر کدام «یک عدد جوک» تعریف کنند تا ببینیم در هجوم مشکلات می
توانند کام مردم را شیرین کنند یا نه؟
- برگزاری مسابقه دارت. انجام این مسابقه هم آمادگی جسمانی نامزدها را نشان می
دهد و هم هدفگیری دقیق آنها
- انجام بازی گل یا پوچ از سوی مجری برای افزایش هیجان مناظرات؛ خالی بازی آزاد است!

نکته:
با توجه به اینکه در این دوره همه چیز خیلی رسمی و قرعه
کشی اتفاق افتاد، پیشنهاد میشود بعد از قرعه کشی اول، آن نامزد نفر بعدی را مشخص کند و به همین ترتیب تا آخر. فرض کنید در این سری از مناظرات، با کارشناسی اساتید برجسته مدنظر رسانه ملی، از نامزدها پرسیده شود، برای سوال بعدی از کی بپرسم. پاسخ برخی نامزدها را در ادامه میخوانید:
مهندس غرضی: از خودم بپرس
دکتر حداد عادل: درد هجری چشیده
ام که مپرس
دکتر جلیلی: از 1+5 بپرس
دکتر روحانی: از عارف فقط نپرس
دکتر رضایی: از 1+2 بپرس
دکتر عارف: از هر کی دوست داری بپرس

 

بازتاب اولین مناظره در بیستوسی فرداشب
مجری با لبخندی روی لب: اولین دور مناظرات انتخاباتی شب گذشته پربیننده ترین برنامه قرن در جهان لقب گرفت و 81 میلیون نفر در داخل کشور و حدود 217 میلیون نفر در منطقه و جهان آن را تماشا کرده
اند.
- همچنین 123درصد مردم از اجرای مناظره به شکل جدید ابراز رضایت کردند. ضمن اینکه پلیس راهور در گفتگو با خبرنگار ما از خلوت شدن تمامی معابر داخلی و خارجی شهر تهران در حین مناظرات خبر داد.
- 145 نفر از نمایندگان مجلس، 465 استاد ارتباطات و همچنین 780 اقتصاددان کشور نیز در نامه
های جداگانهای به عزت الله ضرغامی از برگزاری موفق و نوآورانه مناظرات تقدیر و خواستار تداوم این نوع برگزاری مناظره شدند.
- بی
بیسی کیش و مات شد! بعد از پخش مناظره شب گذشته، مجریان این بنگاه خبرپراکنی، با دستپاچگی از موفقیت این برنامه سخن گفتند. حسینی بای به میان مردم رفته و از بازتاب آن بین مردم گزارشی تهیه کرده است که در ادامه می بینید...

 

 



:: بازدید از این مطلب : 298
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : شنبه 11 خرداد 1392 | نظرات ()
نوشته شده توسط : مصطفی معارف

 

 

ای آشنای درد جوامع بیا بیا

 

 

دستم اگر به دامن آن مهـــــــربان رسد

مرغ دعا به منزل هفت آســـــمان رسد

یاری که پی اش همه ی عمــر بوده ام

بر خانه ی دو دیده چنان میهمان رسـد

پیدا نبـــــــوده تا همگان عاشقش شوند

از مرد وزن گرفته به پیروجوان رسد

فـــــــرشی ز دیده زیر قدمهاش گسترم

تا شرح مقدمش به تمام جـــــهان رسد

چشمم جمال روشـــــــــن آن دلربا اگر

یکـــــــــدم ببیند آتش دل تا زبان رسد

چشمم در انتظار نگاهش سفیـــــــد شد

ترسم ندیده روی بهارش، خــزان رسد

ای آشنای درد جـــــــــــــوامع، بیا بیا

تیغ ستم نمانده که تا استخـــــوان رسد

 

مصطفی معارف کرج 16/2/92

 



:: بازدید از این مطلب : 190
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهار شنبه 25 ارديبهشت 1392 | نظرات ()
نوشته شده توسط : مصطفی معارف

 

مکان امن

 

دلم اگر چه غـــریبب است لیک تنها نیست

مکان امن برای قــــــــــــدم زدن ها نیست

هرآنکه قصد عبور از هـــــــوای من دارد

هوای ابری من فــــــکر وا شدن ها نیست

نشسته ای به مزاری که خالی ازمرده ست

کنون نیاز به تابوت و این کـــفن ها نیست

نمی شوم بخــــــــــدا خام چشم حیله گرت

گناه منحصرن حاصل دهــــــــن ها نیست

زبان ســــــــــــرخم اگر میدهد سرم برباد

مگر جدا شده از ســر، بسی بدنها نیست؟

بهار موسم پـــــــــــرواز بلبلان هم هست!!

در انحصار شکـــــــوفایی چمن ها نیست!!!!

کسی که چشم امیدش به ابر باران زاست

برای رفع عطش تشنه ی لجــن ها نیست

به باغ سبز خیالم سَرَک نکش هرگــــــــز

که لاله زار دلم جای بی وطن ها نیســت

مصطفی معارف 92/1/10 کرج

 



:: بازدید از این مطلب : 194
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : شنبه 21 ارديبهشت 1392 | نظرات ()
نوشته شده توسط : مصطفی معارف

 

خیال

 

خیال می کنم از تو بریده ام دیگــــر

چو لذتی ز وصالت ندیده ام دیگـــــر

خیال میکنم ازچشم مست شعله ورت

ز چارشنبه ی آخرپریده ام دیگـــــــر

خیال میکـــنم از باغ سبز شعر ترت

نمی برم غزلی را که چــیده ام دیگر

خیال می کــنم امشب دویده ام تا ماه

دوان دوان به کنارت رسیده ام دیگر

به چشم ابری تو شهــد ناب می بینم

شراب چشم تو را سرکشیده ام دیگـر

خیال می کـــــــنم از چشم تو نیفتادم

ولی ز چشم سیاهت چـــکیده ام دیگر

خیال می کـنم اینجا درون من هستی

صدایت از ته قلبم شنیده ام دیگــــــر

خیال میکـــــــنم اما خیال یعنی چه؟

تو نیستی که درونم خــزیده ام دیگر

 

مصطفی معارف 8/2/92 کرج

 



:: بازدید از این مطلب : 206
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهار شنبه 18 ارديبهشت 1392 | نظرات ()

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 21 صفحه بعد